آشنایی که در خلوت چشمانت غریب است

X
تبلیغات
رایتل
آشنایی که در خلوت چشمانت غریب است
آشناترین غریبه
پنج‌شنبه 9 شهریور‌ماه سال 1385
باران ....پرواز...غربت

صدای باران را می شنوی؟

منتظر نباش که شبی بشنوی
از این دلبستگی های ساده، دل بریده ام!
که عزیز بارانی ام را،
در جاده ای جا گذاشتم!
یا در آسمان، به ستاره ی دیگری سلام کردم!
توقعی از تو ندارم!
اگر دوست نداری، در همان دامنه ی دور دریا بمان!
هر جور تو راحتی! باران زده‌ی من!
همین سوسوی تو، از آن سوی پرده‌ی دوری
برای روشن کردن اتاق تنهاییم کافیست!
من که این جا کاری نمی کنم!
فقط گهگاه
گمان دوست داشتنت را در دفترم حک می کنم!
همین!، این کار هم که نور نمی خواهد!
می دانم که به حرفهایم می خندی!
حالا هنوز هم وقتی به تو فکر می کنم
باران می آید!
صدای باران را می شنوی ؟!

پرواز را به خاطر بسپار ، پرنده رفتنیست

به کجا باید رفت ..... زیر احساس شقایق .. یا کنار رودی ... پر ز یاد سوسن ......نظری باید کرد ... نوک قلاب محبت باقیست ...

ماهی من تشنه آب زلال است زلال ..... شاید از دوست برایت گفتم .... گلی خوشبو ... ز گلستان خدا ... از شما میپرسم ...

خانه دوست کجاست ... پشت .. آن کومه سبز ...یا که در آخر راه...... از خدا میپرسم ... کی می آید آن دوست ...

در یکی از آن ایام .. در کنار جمعه ... با ردائی پر ز احساس خدائی ...پر ز عطر یاس .... یاس از بوی مادر آکنده ....

من هنوز منتظرم . منتظر یاری از جنس خودم و روزگارم ...

آشناترین غریبه