آشنایی که در خلوت چشمانت غریب است

X
تبلیغات
رایتل
آشنایی که در خلوت چشمانت غریب است
آشناترین غریبه
شنبه 30 دی‌ماه سال 1385
~~(( حضرت ابوالفضل العباس (ع) ))~~

با سلام و صلوات بر محمد  و خاندان او باز هم اومدم سراغ  وبلاگ  تا  یه چیزهایی از برای دلم بنویسم .

دیگه  بعد از روزها صبر و تحمل  محرم  ماه عشق  و اونس با ارباب سر رسید .

همین جا باید این ماه عزیز رو اول به همه تبریک بگم و بعد از اون تسلیت.

بعضی ها پیراهن مشکی می پوشند بدونه  اینکه بدونن   حسین چی می گفت ‌‌...برای چی شهید شد...

من فقط آمدم که دو نکته بگم و بس.

تسلیت: تسلیت برای خودمون  که از آدم بودن خیلی فاصله گرفتیم و چون  گنجینه های زیبایی رو از دست دادیم

تبریک: تبریک برای اینکه  یه ده فرصت داریم خودمون رو بشناسیم .این گنجینه های بزرگ هنوز هم ما رو به اصل بر میگردونند.

~~~~(( عاشورا و حضرت ابوالفضل العباس (ع)  ))~~~~

 

 

عاشورا روز پر شکوه و الهام بخش و پر حماسه‏ای بود که انسانهایی والا و روح‏هایی بزرگ و اراده‏هایی عظیم، عظمت و والایی خود را به  جهانیان نشان دادند و تاریخ از فداکاری عاشوراییان، روح و جان گرفت و زمان با نبض کربلاییانِ قهرمان و حماسه آفرین، تپید. کربلا مکتبی شد آموزنده و سازنده، که  فارغ التحصیلان آن، در رشتهء ایمان و اخلاص و تعهّد و جهاد، مدرک و مدال گرفتند و ... عباس از زبده‏ترین معرفت آموختگان آن دانشگاه بود.

 هنوز هم این مکتبِ عالی باز است و دانشجو می‏پذیرد و یکی از استادان این دوره‏های آموزشِ وفا و مراحلِ کسبِ معرفت، علمدار کربلاست، ایستاده بر بلندای عشق و شهامت، که با دستان بریده‏اش معبرِ آزادگی را میگشاید و راه نور را نشان می‏دهد و این حقایق، همه در نام عبّاس نهفته است و همراه با این نام،عطر یک ((فرهنگ)) به مشام جان می‏رسد.

عبّاس یعنی تا شهادت یکّه تازی        عبّاس یعنی عشق، یعنی پاکبازی

عبّاس یعنی با شهیدان همنوازی         عبّاس یعنی یک نیستان تکنوازی

 

 

دستان او در راه شرف و مردانگی قلم شد تا قلم تاریخ، این فضیلتها را برای او در ساحل رودِ همیشه جاری خوبی‏ها بنگارد

 

جدالِ عقل و عشق:

 

عقل گفتش تشنه کامی، نوش کن          عشق گفتش بحر غیرت جوش کن

 

آب گفتش بر صفای من نگر                 قلب گفتش در وفای من نگر

 

عافیت گفتش کف ابی بنوش              عاطفت گفتش که چشم از وی بپوش

 

تشنگی گفتش تو را سازم هلاک            رستگی گفتش که از مردن چه باک

 

جان عباس با جان حسین پیوند داشت، یک روح در دوبدن بودند. عباسِ وفادار چگونه از شطّ فرات آب گوارا بنوشد، در حالی که لبهای حسین از تشنگی خشکیده است؟ هرگز، این رسم وفا به برادر نیست.

 

آب می‏خواست ببوسد لبت، امّا هیهات          این سبک مایه، کم از همّت و مقدار تو بود

آشناترین غریبه