آشنایی که در خلوت چشمانت غریب است

X
تبلیغات
رایتل
آشنایی که در خلوت چشمانت غریب است
آشناترین غریبه
سه‌شنبه 8 خرداد‌ماه سال 1386
کاش ...

کاش ...

کاش می‌توانستم وجودم را عاری از هر تعلقی بکنم، عاری از هر بندی.

کاش لازم نبود که تنم را با لباسهای رنگ و وارنگ بپوشانم.

کاش هیچ بندی پاهایم را نبسته بود. کاش هیچ دیواری نبود.

کاش هیچ نژادی نبود، هیچ زبانی نبود، هیچ قومیتی نبود، ملیتی نبود.

کاش هیچ مذهبی نبود، هیچ آیینی نبود، کاش هیچکدام از این ایده‌ئولوژی‌های مسخره نبودند.

کاش هیچ مفهومی نبود، هیچ کلامی نبود، هیچ تعریف و توصیفی نبود.

کاش تفاوتی نبود، که شباهت مفهوم از آن بگیرد.

کاش هیچ پایبندی نبود، هیچ پوششی نبود.

اگر هیچ کدام از اینها نبودند، دیگر شرم و بیمی هم نبود،

 

کاش خالص بودن گناه نبود.

 

 اصلا کاش فقط من بودم و تو.

دلتنگی هایی که دلچسب نیستند

هیچ ندارم که بنویسم. دلتنگی هایم دیگر حال و هوای سابق را ندارند.

آه چه بر سر من آمده است؟

صیادم را بگویید به شکارم بییاید ، من بس نشسته ام تا بیابد مرا

آشناترین غریبه