آشنایی که در خلوت چشمانت غریب است

X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی
آشنایی که در خلوت چشمانت غریب است
آشناترین غریبه
پنج‌شنبه 22 شهریور‌ماه سال 1386
من آمده ام ...وای وای...

امشب شب دوازدهم است که تن به این سرزمین مرطوب زدم و فاصله گرفتم  از سرزمینی که با آن انس گرفته ام . در این چند روز در این سرزمین پا به پای کشاورزان بودم ، همکلام  و هم صحبت آنان . گاهی از برای تاریخ میگفتند ، گاهی از برای پسر همسایه ، و گاه از دوران کودکی خود. در این چند روز بسیار بیشتر به خود اندیشه ام . به افکارم ، به رویاهایم ، به رفتارم و به دوستانم . می خواهم در این سرزمین پر از ریا ، همانند دیگران باشم .که دیگران این چنین آموختن مرا . دوستی اینگونه اندرزم داده بود  که با دیگران آن چنان باش که آنان با  تو هستن و من در آن دوران همچون گاوی بودم سیر در چراگاه نصیحت و می پنداشتم که دیگران با من آن گونه هستن که من با آنان هستم . ولی اکنون می بینم که  آن چه بیش از این می بلعیدم هیچ بوده و تنها باورهای خودم را به ذهن خود می ریختم  که باورهای من در این روزگار مترجم بسیار دارد.

 

 و شاید در وادی فردا ها این گونه باشم :

سکوت :  و مرد سکوت باشم . سکوت احساس شش گانه . آیا می توانم سکوت چشم و گوش و زبان و ...  پیشه کنم ؟ می دانم پیش از این گفته بودم که منم آن مجنون سکوت

 

آینده : مشکلی با این بی شرم ندارم . هر آن چه که پیش آید خوش آید

 

رفیقان :  رفیقان را بر دیده منت می گذارم که رفیقان من بیش از انگشتان یک دست نیستن و بدین سبب چشمانم توان وزن قدم هایشان را دارد

 

دوستان : مگسان دور شیرینی و زباله   همیشه بسیار هستن . و اما بی شک نه آن شیرینی هستم و نه آن زباله . آیا هستم ؟

 

 رفتارم  : هر آن که در برابر من آنگونه باشد لاجرم من هم همان گونه خواهم بود و با تفاوتی بیشتر از پیش

 

عشق : گفتاری از شاملو را به یاد می آورم : چند بار دام افکندی  تا دست یاری دهنده ای بیابی ، صدای آشنایی بیابی ، چند بار دامت راتهی یافتی . دگر بار دام بگستران و پا  پس نگذار.  در برابر این استاد گران سر فرود می آورم  و روی سخن به او می کنم  که مرا دگر با این مسلک کاری نیست . عشق را مفهومی برای من نیست  و آقای صادق تو نیز مرا آدم ندان که من در قانون شما جایی ندارم

 

 

این چند شب به آن اندازه دراز است که چشمان من توان مقابله با سیاهی شب را ندارد و نمی تواند نظاره گر سحر باشد . بدنم درد می کند . خسته ام  و مغزم متلاشی .

و شاید اصلا تمام این گفتار تنها حرف باشد که چون امشب نه من  آن  مرد کهن هستم نه این چرخ گردون گاور نر . ولی بی شک آنچه که می کنم فرار از تمام آن چیزهایی است که

مرا خوشایند نیست . از این پس تمام حلقه های  اطرافم را بر خواهم داشت  و تنها حلقه سبز خانواده ، حلقه سرخ رفاقت  و حلقه سفید دوستان را خواهم داشت

آشناترین غریبه