آشنایی که در خلوت چشمانت غریب است

آشنایی که در خلوت چشمانت غریب است
                                                                                                                آشناترین غریبه

FIF09 Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 31 شهریور ماه سال 1387
رنگ تنهایی

 

چنان دل کندم از دنیا 

که رنگم  , رنگ تنهاییست 

 

ببین مرگ مرا در خواب 

که مرگ  من  تماشاییست 

آشناترین غریبه

پنجشنبه 6 تیر ماه سال 1387
تولد آشناترین غریبه

 

باغبون خسته سکوت کرد ........دیگه نمی خواد باغبون باشه می خواد مسافرسرزمین

       تنهایی باشه ..... یاد گل 

   اما تو ذهنش بود ... گلی که با وجود تمام مهربونیاش ، زیباییهاش اما خارهایی

    داشت که گهگاه دست                                                                            

باغبون رو زخمی می کرد و بی خبر بود که دل باغبون رو خون می کنه ... گلی که

                      بعد از فرو کردن هر خاری                                                                     

به دست باغبون عذر می خواست و باغبونم هر بار می پذیرفت ...... بار آخرم باغبون

                         پذیرفت و سکوت                                                                                  کرد ....... اما نفهمید چی شد که گل بازعصبانی شد ..... و باغبون خاموش شد

 و حالا می خواد که بره          

آشناترین غریبه  

---------------------------------------------

          سلام . . .  ٬  البته بهتره بگم   خداحافظ

 

دو سال پیش  همین روزها بود که از بلاگفا خداحافظی کردم و  اومدم اینجا و شروع به

 نوشتن کردم  . اولیین پستم هم همین باغبون بود .

باغبون خسته دیگه دوست نداره که باغبون باشه و از دنیا فقط  خارهاش نصیبش بشه . هر

کی  خنجری بزنه  و بره پی کار خودش .

امروز هم آشناترین غریبه اومده  تا خداحافظی کنه . البته نه مثل این باغبون که پشت سرش

رو هم نگاه نکنه . نه ؛ آشناترین غریبه دلش دریاست  وگرنه خیلی زودتر باید می رفت

 فقط یه چیزی بگم به عنوان برادری ؛ سعی کنید که

 مثل سنگ سخت باشید : سنگ اگر بشکنه ٬ اگر خورد بشه ؛ باز هم سنگِ

 

 بر حسب یه سری مشکلات و دسترسی نداشتن به مشکلات از نت دور میشم و به اجبار

 دیر به دیر آپ میشم والبته  شاید هم یه فکری براش بکنم .

 

                   خداحافظ  ؛ با  آرزوهای  بهترین ها  برای شما سروران گران

 

آشنایی که در خلوت چشمانت غریب است

                                    آشنایی  که غریبه ماند

 

سه شنبه 4 تیر ماه سال 1387
روز مادر

باغبان هستی:

 

مادر، ای لطیف ترین گل بوستان هستی، ای باغبان هستی من، گاهِ روییدنم باران مهربانی بودی که به آرامی سیرابم کند. گاهِ پروریدنم آغوشی گرم که بالنده ام سازد.

 

 

 باغبان هستی:

 

مادر، ای لطیف ترین گل بوستان هستی، ای باغبان هستی من، گاهِ روییدنم باران مهربانی بودی که به آرامی سیرابم کند. گاهِ پروریدنم آغوشی گرم که بالنده ام سازد. گاهِ بیماری ام، طبیبی بودی که دردم را می شناسد و درمانم می کند. گاهِ اندرزم، حکیمی آگاه که به نرمی زنهارم دهد. گاهِ تعلیمم، معلمی خستگی ناپذیر و سخت کوش که حرف به حرف دانایی را در گوشم زمزمه می کند. گاهِ تردیدم، رهنمایی راه آشنا که راه از بیراهه نشانم دهد. مادر تو شگفتی خلقتی، تو لبریز از عظمتی؛ تو را سپاس می گویم و می ستایمت.

آشناترین غریبه

 

سه شنبه 21 خرداد ماه سال 1387
درد  دل

آهای مردمان دیارم

به راستی چه می دانید که من

چه می گویم و چه می سرایم

شما که سخن از دایره سبز می زنید

کدام یک  درد مرا  خواند  و

به تسلای  دلم  سخن  گفت ؟

هیچ می دانید که که من کیستم ؟

 

من یک دنیا سکوتم

شعر جاویدان

 

من یک آبشارم

نعره ی هزاران سقوط

 

من یک ساعتم

پر از ثانیه های بی فرجام

 

من بارانم

هزاران قطره آسمانی

 

من شعر بی قافیه ام

پر از فریاد و اشک

 

من همان آشناترین غریبه ام

خسته از دیار و یار و غربت

آشناترین غریبه

 

دوشنبه 30 اردیبهشت ماه سال 1387
دو  روز  عمر

 

قبلا گفته بودم که زندگی چه جوریه  ,  ولی باز به حرف خودم ایمان آوردم

 

زندگی  مثل  اوج  پرواز  کلاغ  پَستِ

 

این پیامک هم از تنهای تنها بود :

وقتی نیم نگاهی به این دنیا انداختم

دیدم ارزش نگاه کردن را ندارد

چشم بستم و دیگر نگشودم

شما بمانید و دنیایتان

خوش به حاله من که

 هرگز نخواستم اسیر این دنیا باشم

و به امر پروردگارم سر تعظیم فرود آوردم

 

با تو صحبت می کنم که بهترین شنونده ای

الهی :  ازپیش خطر و ازپس راهم نیست ، دستم گیر که جز فضل تو پشت  و پناهم نیست ، ای بود ونابودمن تورایکسان ، ازغم مرابه شادی رسان .

 

الهی : اقرارکردم به مفلسی وهیچ کسی ، ای یگانه ای که از همه چیز مقدسی ، چه شود اگر مفلسی را به فریاد رسی ؟

 

الهی : اگر با تو نمی گویم ، افکار می شوم ، چون با تو می گویم ، سبکبار می شوم .

 

الهی : ترسانم ازبدی خود بیامرز مرا به خوبی خود ، ابلیس در آسمان زندیق شد ، ابوبکر در بتخانه صدیق شد ، برگناهم دلیری مکن که حق صبور است خویشتن را غرور مده که او غفور است .

 

میگن خدا هرچی بلا سر آدم بیاره بازم یه جای شکر باقی میذاره.

خدا یا شکرت :

که عذاب نکشید

                 که پاک رفت

                                   که زیبا رفت

شکرت  

کوله بارم اگرچه از توشه راه، تهی است، انباشته از توکل که هست
اگرچه از پنجه های وحوش گناهانم بر چهره ام خون ترس نشسته است.
اگرچه دستم از آنچه کرده است می لرزد و اگرچه موریانه های بیم ، استواری پاهایم را سست کرده است،

 دلم امیدوار رحمت توست و خاطرم جمع لطف تو

اگرچه خزه گناهانم مرداب دلم را هر لحظه به عفونت عذاب نزدیک می کند،
 آفتاب اطمینان به تو هنوز در آسمان وجودم می درخشد.
اگر خواب سرد زمستانی گناه، دلم را به انجماد کشیده است،
 نسیم بهاری اعتماد به لطف تو در آوندهای دلم هیجان تازه آفریده است.
اگر دانه وجودم در زیر خاکهای غفلت و نسیان،
 در اشتیاق دیدار خورشید تو، شکفتن را از یاد برده است،

 

آشناترین غریبه  

سه شنبه 17 اردیبهشت ماه سال 1387
دل من

دیروز یکی از بچه ها چند تا آهنگ داد تا گوش کنم . یکیش همین آهنگ رضا صادقی بود . خیلی قشنگ بود به خاطر همین تصمیم گرفتم آپش کنم .

دلِ من حالش خوشه... اصلا بلد نیست بگیره

ولی خیلی تنگ میشه... گاهی می ترسم بمیره

اما بازم به خودش میاد و سوسو میزنه

باز حیاطه خلوت ، سینمو جارو میزنه

میگمش تا کِی میخوای عاشق بشی و بشکنی

به روی خودش نمیاره،میپرسه با منی؟

با کی ام با توی عاشق پیشه سر به هوا

با توی دیوونه ی در به درِ بی سر و پا

با تو که هر چی دارم میکشم از دستِ توئه

با تو که هر جا میرم اسیر دربستِ توئه

کِی میخوای دست از سرِ آبروی من برداری

کِی میخوای عقلی که دزدیدی سرِ جاش بزاری

کِی میخوای بزرگ بشی،سنگین بشینی سرِ جات

سر به راه بشی و دنیا رو نزاری زیرِ پات

دلِ من حالش خوشه... اصلا بلد نیست بگیره

ولی خیلی تنگ میشه... گاهی میترسم بمیره

اما باید بگم که دل من حالش خوب نیست . خیلی هم بی خود و بدون دلیل میگیره . گاهی هم تنگ میشه . دل تنگ آبجی گل که تو تهرانه میشه . 

آشناترین غریبه

سه شنبه 3 اردیبهشت ماه سال 1387
اشکی در گذرگاه تاریخ

 فریدون مشیری . . .

از همان روزی که دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خون هابیل
از همان روزی که فرزندان آدم
زهر تلخ دشمنی در خون شان جوشید
آدمیت مرد
گرچه آدم زنده بود
از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند
آدمیت مرده بود
بعد دنیا هی پر از آدم شد و این اسباب
گشت و گشت
قرنها از مرگ آدم هم گذشت
ای دریغ
آدمیت برنگشت
قرن ما
روزگار مرگ انسانیت است
سینه دنیا ز خوبی ها تهی است
صحبت از آزادگی پکی مروت ابلهی است
صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست
قرن موسی چمبه هاست
روزگار مرگ انسانیت است
من که از پژمردن یک شاخه گل
از نگاه ساکت یک کودک بیمار
از فغان یک قناری در قفس
از غم یک مرد در زنجیر حتی قاتلی بر دار
اشک در چشمان و بغضم در گلوست
وندرین ایام زهرم در پیاله زهر مارم در سبوست
مرگ او را از کجا باور کنم
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
وای جنگل را بیابان میکنند
دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان میکنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا
آنچه این نامردان با جان انسان میکنند
 صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیسم
فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست
 در کویری سوت و کور
در میان مردمی ب ا این مصیبت ها صبور
صحبت از مرگ محبت مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است

آشناترین غریبه

سه شنبه 20 فروردین ماه سال 1387
سال نو

سلام و هزاران درود بر شما دوستان گران . باید ببخشید که یه مقدار دیر اومدم  . ولی

اومدم و پست مربوط به سال جدید رو بزارم . ولی فکر کنم یک مقدار دیر باشه  به خاطر

 همین تصمیم گرفتم که سال ۸۸ رو بهتون تبریک بگم . دیگه دیگه . یه جوری باید

 جبران کرد .

 

زرتشت بیا که با تو امید آید

شب نیز  صدای پای خورشید آید

تاریخ اگر دوباره تکرار شود

آدم به طواف تخت جمشید آید

نوروز باستانی بر شما فرخنده باد

آشناترین غریبه

ادامه مطلب ...
چهارشنبه 15 اسفند ماه سال 1386
مرگ ‚ من را (شاملو)

اینک موج سنگین گذرزمان است که در من می گذرد
اینک موج سنگین زمان است که چون جوبار آهن در من می گذرد
اینک موج سنگین زمان است که چو نان دریائی از پولاد و سنگ در من می گذرد
***
در گذر گاه نسیم سرودی دیگرگونه آغاز کرده ام
در گذرگاه باران سرودی دیگرگونه آغاز کرده ام
در گذر گاه سایه سرودی دیگرگونه آغاز کرده ام

نیلوفر و باران در تو بود
خنجر و فریادی در من
فواره و رؤیا در تو بود
تالاب و سیاهی در من

در گذرگاهت سرودی دگر گونه آغاز کردم
***
من برگ را سرودی کردم
سر سبز تر ز بیشه

من موج را سرودی کردم
پرنبض تر ز انسان

من عشق را سرودی کردم
پر طبل تر زمرگ

سر سبز تر ز جنگل
من برگ را سرودی کردم

پرتپش تر از دل دریا
من موج را سرودی کردم

پر طبل تر از حیات
من مرگ را
سرودی کردم

آشناترین غریبه

سه شنبه 23 بهمن ماه سال 1386
خرابم

ببنید صدمین پست من در بلاگ اسکای چه پستی شد

خیلی خرابم . حالا مصلحت این اتفاقات چیه  نمی دونم .

ز چشم کور بر حال خرابم آب می آید 


                                             چرا جانا ترا از نالش من خواب می آید؟

این شعر زیبا از آقای رامین ترابخانی هستش که از آدرس زیر گرفته شده

http://www.shereno.com/file.php?id=9942


ای وای از این حال خرابم
زین بازی این  خال خرابم


بی گناه دراین جدال عذابم
نگاه کنید بر این جمال خرابم

من سیر آب در این چال سرابم
ای وای بر این حال خرابم

هرقدم خویش  بر این بال حسابم
زدست من در رفت این وصال خرابم


روزها نگاه کردم بر این جلال کتابم
ازخو دهیچ نیافتم جز این حال خرابم

ای وای از این حال خرابم
زین بازی و این خال خرابم

 

آشناترین غریبه

پنجشنبه 15 آذر ماه سال 1386
درود بر شما

درود بر تمام عزیزان . این قالبی بود که برای حاج چنگیز طراحی کرده بودم .  حالا که

 کار نمیکنه و از نت دست کشیده گفتم یه یادی ازش بکنیم و این دو بیتی ها رو تقدیمش کنم

به قربون خم زلف سیاهت
فدای عارض مانند ماهت
ببردی دین فائز را به غارت
تو شاهی، خیل مژگانها سپاهت


خودم اینجا دلم در پیش دلبر
خدایا این سفر کی می‌رود سر
خدایا کن سفر آسون به فائز
که بیند بار دیگر روی دلبر


تو دوری از برم، دل در برم نیست
هوای دیگری اندر سرم نیست
به جان دلبرم از هر دو عالم
تمنای دگر جز دلبرم نیست

فدات عزیزم   

آشناترین غریبه 

جمعه 11 آبان ماه سال 1386
دیدار با مدیران

با سلام به تمامی دوستان عزیز . دیروز  توی نمایشگاه پس از یه چند ساعت بالا و پایین کردن سرانجام  غرفه بلاگ اسکای رو پیدا کردیم .

تجربه ثابت کرده بود که همیشه دیدار با مدیران با هزار مشکل و کاغذ بازی و از اون جور مسائل رو به رو هستش و باور اینکه مدیران سایت رو بتونی به این راحتی ملاقات کنم خیلی سخت بود .

به نظرم اینها مدیران نبودن بلکه دوستان من بودن که آغاز این دوستی به زمانی بر میگرده که من از بلاگفا  به بلاگ اسکای سفر کردم  . جوانانی بسیار موفق ، خون گرم ، مهربان و دوست داشتنی .  با مدیران سایت  به صحبت نشستیم و در مورد بعضی از مشکلات صحبت کردیم .

      واقعا که ایرانی اصیل بودن .

 

آشناترین غریبه

چهارشنبه 28 شهریور ماه سال 1386
میشه خدا رو حس کرد

 

ماه رمضان و فرصتی برای خود سازی دوباره .  دوست عزیزی (محمد رضا

 

مدیر وبلاگ تنهاترین تنها)اشاره به نکته ی زیبایی  کردن که :

 

بهمون گفته بودن آب می خورین بگین یا حسین

 

اما این روزا که آب می بینین ونمی خورین بگین یا ابوالفضل

 

 

 

   

 

امسال هم شبکه های تلویزیون هر کدوم یه سریال بعد از افطار پخش می کنندکه من خوشبختانه وقت ندارم همشون رو ببینم .  در این بین تیتراژ زیبایی رو دیدم  و آقای خواجه امیری باز انتظارات دوست داران خودشون رو بر آورده کردن .تیتراژ پایانی میوه ممنوعه که بسیار زیبا گفته شد : 

     

 

می شه   خدا  رو حس کرد تو لحظه های ساده

 

تو اضطراب عشقو  گناه بی اراده

 

بی عشق عمر آدم ، بی اعتقاد می ره

 

هفتاد سال عبادت یک شب به باد می ره...

 

وقتی که عشق آخر ،تصمیمشو بگیره

 

کاری نداره زوده یا حتی خیلی دیره

 

ترسیده بودم از عشق، عاشقترم از همیشه

 

هر چی محال میشد ،با عشق داره میشه

 

انگار داره میشه

 

... عاشق نباشه آدم ، حتی خدا غریبه اس

 

از لحظه های هوا ، هوا می مونه و بس...

 

نترس اگه دل تو از خواب کهنه پاشه

 

شاید خدا قصه تو از نو نوشته باشه

 

موقع افطار دعا برای ظهورآقا  امام زمان  از یاد نبرید

 

آشناترین غریبه