تو را دوست می دارم و با تو دیگرم به بیداری این گستره ی خاموش آدمیانی نیاز نیست چرا که تو چهارْفصل ِ سرزمین ِ منی سردتر از زمستان ِ سقز، گرم تر از تابستان اهواز، سبز تر از بهار لاهیجان، و مطّلاتر از پاییز ِ برگ افکن ِ چی چستْ
خواب ُ به رؤیاهایم دوستت می دارم در بیداری ُ این کابوس ِ بی امان در لحظه های نه مَنی و در ساحل ِ اقیانوس ِ گسترده ی اشک های خویش به هنگام ِتماشای کبوتری که از آسمانِ بی کلاغ ِ آرزوهایم عبور می کند تا آشیانه ی منّور ِ خورشید
آشناترین غریبه |