از پاییز متنفرم
چرا که بی صدا می آید ، همانند تمام حوادث زشت
رنگ زرد و بیمار برگ هایش چشمانم را می زند.
خورد شدن برگهای خشک شده خوردم میکند
بارانی که هیچ از ترنم و ترحم بهاری نمیداند
حس بدیست ...برگی که دو فصل
با درخت عاشقی میکند اینگونه ترک میشود.
از پاییز متنفرم
از زجرکش شدنش ، از خورد شدنش ،
از شلاق های سیل آسای آسمانش
از اسیر شدن تمام برگها به دست
تند باد سرد و بی مروتش
از تنگنای محبس تاریکی
آشناترین غریبه