نوشته صادق هدایت
زندگانی از مرگ جدایی ناپذیر است. تا زندگانی نباشد مرگ نخواهد بود و همچنیین تا مرگ نباشد زندگانی وجود خارجی نخواهد داشت. از ستاره آسمان تا کوچک ترین ذره روی زمین دیر یا زود میمیرند: سنگها گیاهها جانوران هر کدام پی در پی به دنیا آمده و به سرای نیستی رهسپار میشده و در گوشه فراموشی مشتی گرد و غبار میگردند. زمین لاابالیانه گردش خود را در سپهر بیپایان دنبال میکند طبیعت روی بازمانده آنها دوباره زندگانی را از سر میگیرد: خورشید پرتو افشانی میکند نسیم میوزد گلها هوا را خوشبو میگردانند پرندگان نغمه سرایی میکنند همه جنبندگان به جوش و خروش میآیند.
آسمان لبخند میزند . زمین میپروراند و مرگ با داس کهنه خود خرمن زندگانی را درو میکنند... .
عجب دنیایی شده. مثل این که حضرت ازرائیل این یه مدت رو اضافه کار گرفته و اساسی در حال فعالیت هستش . حالا از فوت بستگان بگذریم .(چند هفته پیش یکیشون فوت کرده و حال دوتای دیگه حالشون خیلی بد شده)
پارسال همین موقع ها بود که آقای شعبانی از میان ما رفت . هنوز مراسم سالگرد ایشون جمع نشده بود که دیشب با خبر شدم که یکی دیگه از دوستان در دریاچه ی اوان جونش رو از دست داده .
یکی از دوقلوهای حسنی ( محسن ) از میان ما رفت . نمیدونم مادرشون چه جوری طاقت میارن . یا همون داداشش . برادری که شاهد جون دادن برادر بوده .
خداوند روح هر دوشون رو شاد کنه . اما یه نکته
امروز و این لحظه
یک قدم به مرگ نزدیک تر شدیم . به خدا چطور
باید این مطلب رو هم به اینجا اضافه کنم . با نهایت تاسف و تاثر باید در گذشت پدر دوستم ؛
پدر آقای مصطفی خمسه رو به اطلاع دوستان برسونم . واقعا امسال براشون روز پدر چقدر سوگ وار شد . روحش شاد .
آشناترین غریبه
خلیج فارس زادگاه تمامی ایرانیانی است که در هر گوشه این گیتی پهناور زیست می کنند .هرگاه به خلیج می اندیشم شوری آب آن را زیر پلکهایم حس میکنم و بغض تمامی وجودم را فرا میگیرد.بغض گلویم را می فشارد و آب خلیج فارس از چشمانم بیرون می جهد یاد بزرگانی می افتم که در تاریخ میهن خون خویش را با آب خلیج فارس در آمیختند وبدان طریق یاد ایران را در ذهنها برانگیختند.
ذره ذره و قطره قطره آب خلیج فارس نام ایران را نجوا می کند و
نفیر برخواسته از آن دل هر ایرانی را به پاسخ وا میدارد. موجهای
سهمگین و توفنده آن ,صخره های پوشالی و بی هویت جنوبی آن
دیار را چنان به وحشت می اندازد که با شنیدن هر باره صدای آن
امواج به یاد اقتدار و عظمت ایران می افتند.
آشناترین غریبه
برای بار سوم این شعر رو آپ میکنم
دلم گرفته آسمون ، نمی تونم گریه کنم
شکنجه می شم از خودم ، نمی تونم شکفه کنم
انگاری کوه غصه ها ، رو سینه من اومده
آخ داره باورم میشه ، خنده به ما نیومده
دلم گرفته آسمون ، از خودتم خسته ترم
تو روزگار بی کسی ، یه عمر که در به درم
حتی صدای نفسم میگه که توی قفسم
من واسه آتیش زدن یک کوله بار شب بسم
دلم گرفته آسمون ، یکم من و حوصله کن
نگو که از اون روزگار ، یه خرده کمتر گله کن
من و به بازی می گیرند ، عقربه های ساعتم
برگه تقویم می کنه ، لحظه به لحظه لعنتم
آهای زمین یه لحظه تو نفس نزن
نچرخ تا آروم بگیره یه آدم شکسته تن
آشناترین غریبه
البرز -آن بلند پنهان شده در ابرها- ابرها را به کناری زد. در پای خود -او- آرش را دید: این کیست که به سوی من می آید و کمانی بلند و تیری با پر سیمرغ دارد؟ ... کوه، کوه بلند البرز، به او -به آرش- گفت: ای آرش، ای آرش، اگر تو بخواهی، اگر تو بخواهی، بادی برمی انگیزم تند، بارش مرگ، تا بر دشمنت فرو ریزد. اگر تو بخواهی آذرخشی پدیدار می کنم که بسوزد راست خاکستر. اما تو به این شتاب کجا می روی؟ تو به سوی بالاترین بلندیها می روی؛ که بالاترین بلندیها پهنه ی گردونه رانان آسمان است. و جز ایشان، و جز ایشان، به آن نرسیده.
و او -آرش- که در مردی یگانه بود، هیچ نمی گفت و راه می سپرد به سوی بالاترین بلندیها، پهنه ی گردونه رانان آسمان، او -آرش مردمی- می رفت؛ و کمانش گوژ، تیرش راست، با او. زیر پای او آسمان؛ آسمان دارنده ی ابرهای پربار، ابرهای پرباران؛ باران سرور زمین، و زمین بستر اندوه؛ و او -آرش- فرزند زمین پراندوه، به بالاترین بلندیها رسید ...
آرش با مهری پاک به میهن تیر از کمان کشید و با یاری اهورامزدا ، تیر در کنار رود جیحون بر بدنه درخت گردوی تناوری فرود آمد و سرحد دو کشور شد.پس از این تلاش غرورآفرین ، آرش که تمام نیرو و جان خود را در تیر کرده بود ، بدنش در تمام خاک ایران پخش شد و روحش نگهبان همیشگی ایران.
حماسه آرش یکی از بزرگترین و غرورآمیزترین حماسه های ملی ایران و نشانه ای از بزرگی روان و سرشت ایرانی است
تیشتر
در اوستا، تشتر یشت (تیر یشت)، تیشتر فرشتهی باران است .
تیشتر به شکل اسب زیبای سفید زرین گوشی، با ساز و برگ زرین، به دریای کیهانی فرو میرود. در آنجا با دیو خشکسالی «اپوش» که به شکل اسب سیاهی است و با گوش و دم سیاه خود، ظاهری ترسناک دارد، روبهرو میشود. این دو، سه شبانه روز با یکدیگر به نبرد برمیخیزند و تیشتر در این نبرد شکست میخورد، به نزد خدای بزرگ آمده و از او یاری و مدد میجوید و به خواست و قدرت پروردگار این بار بر اهریمن خشکسالی پیروز میگردد و آبها میتوانند بدون مانعی به مزرعهها و چراگاهها جاری شوند. باد ابرهای باران زا را که از دریای گیهانی برمیخاستند به این سو و آن سو راند، و بارانهای زندگی بخش بر هفت کشور زمین فرو ریخت و به مناسبت این پیروزی ایرانیان این روز را به جشن پرداختند.
چو ایران نباشد تن من مباد
قابل توجه تمامیه ایرانی ها ی عزیز.
بیاین از این به بعد
هر چیزی رو که ازش خوشمون اومد نگیم خارجیه حاجی .. یا کلاسه بابا ......
از این به بعد هر چیزه خوب ایرانیه
اصلا با سیاست و جامعه این چیزها کار ندارم عزیز . مگه ما آریایی نیستیم.
چرا اونها به ما میگن تروریست.... وحشی .... چرا خودمون ـ خودمون رو قبول نداشته باشیم .
ایول ایرانی بجنب دیگه منتظر چی هستی ؟ نمی خوای خودت رو به اون مقام واقعی خودت برسونی
همه این مطلب رو بذارند تو وبلاگشون.البته لطفاً
ایرانی
آشناترین غریبه
این هم تاثیر سد سیوند روی پاسارگاد ـــ تو ۷ سال آینده
ای وطن کوروش به زیر آب رفت غیرت مردان ایران خواب رفت
ای وطن سیمرغ و دژبان داشتی رستم، آن پور نریمان داشتی
ای وطن فرّ فریدونت چه شد خسرو و فرهاد مجنونت چه شد
ای وطن نادر، جهانگیرت کجاست بابک و آرش، کمانگیرت کجاست
ای وطن آن گاوِ سَر گُرزت چه شد فرخ و گیو و فریبرزت چه شد
ای وطن بهرام و شاپورت کجاست ای وطن مردان مغرورت کجاست
یک عکس زیبا از امپراتور پارسیان ( ایران )
با تو هستم ، ای وطن
با تو هستم ، ای وطن
ای خورشید جاوید من
ای صدای گرم آبشاران
ای شب مهتاب کوهستان
تو چون بهاری ، بهار بی پاییز ،
ز عطرِ خاکِ ، تو گشته ام لبریز
به سینه ی من ، کلام جاویدی ،
به چشم من تو ، چو نور خورشیدی
آه ، ای وطن ! نام تو
همیشه بر لبم ،
با مهر تو ، ستاره
درخشد ، بر شبم
به دشت تشنه ، شکوه بارانی
سرودِ پاکی ، شعرِ بهارانی
غروبِ ما را ، پیامِ خورشیدی
طلوعِ بودن ، طلوعِ امیدی
تو ، سرودِ فصلِ سبزِ ما
بر لبم جاری چنان دریا
تو چون بهاری ، بهار بی پاییز ،
ز عطرِ خاکِ ، تو گشته ام لبریز
به سینه ی من ، کلام جاویدی ،
به چشم من تو ، چو نور خورشیدی
آه ، ای وطن ! نام تو
همیشه بر لبم ،
با مهر تو ، ستاره
درخشد ، بر شبم
به دشت تشنه ، شکوه بارانی
سرودِ پاکی ، شعرِ بهارانی
غروبِ ما را ، پیامِ خورشیدی
طلوعِِ بودن ، طلوعِِ امیدی
با تو هستم ، ای وطن
با تو هستم ، ای وطن
ای خورشید جاوید من
ای مهد دلیران من
بله آقا ...ما ز یاران چشم یاری داشتیم
بنا بر قولی که روز حادثه به دوستان دادم اومدم تا به وعده خودم وفا کنم و عکس ها رو بذارم . البته این عکس ها مربوط به شب گذشته یعنی ۳ روز بعد از حادثه دلخراش ۱۴ خرداد هستش.
توصیه میشه اونهایی که ناراحتی قلبی دارند و یا با دیدن جراحت
و زخم حالشون بد میشه نگاه نکنند
البته این رو بگم که این عکس ها رو فقط چون قول داده بودم و برای اینکه خاطره بشه اینجا گذاشتم و هیچ نیت دیگه ایی ندارم و نخواهم داشت . فدای همتون
تا توانی در گریز از یار بد
یار بد بدتر بود از مار بد
مار بد تنها تو را از جان زند
و یار بد تو را از جان و ایمان زند
بنا بر درخواستی بسیاری مبنی بر برداشتن عکس ها
از گذاشتن عکس های سوختگی معذوریم.با تشکر
آشناترین غریبه
------------------------------------------------------------------
حالا نوبت شما شد
خوب این مطلب رو از نظرات در آوردم . می خونیم تا ببینیم که چه طوریه
آبجی ملس¸¸¸.•`¯* *•.¸¸¸.•`¯**•.¸¸¸.•`¯* *•.¸¸¸.•`¯**•.¸¸¸.•`¯* *•.¸¸¸.•`¯*آبجی ملس
حالمان بد نیست غم کم می خوریم کم که نه هر روز کم کم می خوریم
آب می خواهم سرابـــــــــم می دهند عشق می ورزم عذابم می دهند
خود نمی دانم کجا رفتم به خواب از چه بیدارم نکردی آفتاب
خنجری بر قـــــــــــلب بیمارم زدند بی گناهی بودم و دارم زدند
سنگ را بستند و ســـــــگ آزاد شد یک شبه داد آمد و بیـــداد شد
عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام
عشق اگر این است مرتد می شوم خوب اگر این است من بد می شوم
بس کن ای دل نا بسامانی بس است کافرم دیگر مسلمانی بس است
در میان خلق سر در گم شدم عاقبت آ لوده ی مردم شدم
بعد از این با بی کسی خو می کنم هر چه در دل داشتم رو می کنم
من نمی گویم دگر گفتن بس است گفتن اما هیچ نشنفتن بس است
روزگارت باد شیرین شاد باش دست کم یک شب تو هم فرهاد باش
نیستم از مردم خنجر به دست بت پرستم ، بت پرستم ، بت پرست
بت پرستم ، بت پرستی کار ماست چشم مستی تحفه ی بازار ماست
درد می بارد چو لب تر می کنم طالعم شوم است باور می کنم
من که با دریا تلاطم کرده ام راه دریا را چرا گم کرده ام
قفل غم بر درب سلولم مزن من خودم خوش باورم گولم مزن
من نمی گویم که خاموشم مکن من نمی گویم فراموشم مکن
من نمی گویم که با من یار باش من نمی گویم مرا غمخوار باش
آه ! در شهر شما یاری نبود قصه هایم را خریداری نبود
وای ! رسم شهرتان بیداد بود شهرتان از خون ما آباد بود
از در و دیوارتان خون می چکد خون من فرهاد ، مجنون باد
خسته ام از قصه های شومتان خسته از همدردی مسمومتان
این همه خنجر دل کس خون نشد این همه لیلی کسی مجنون نشد
آسمان خالی شد از فریادتان بیستون در حسرت فرهادتان
کوه کندن گر نباشد پیشه ام گویی از فرهاد دارد ریشه ام
عشق ازمن دوروپایم لنگ بود قیمتش بسیار و دستم تنگ بود
گر نرفتم پایم خسته بود تیشه گر افتاد دستم بسته بود
هیچکس فکر ما را کرد ؟؟؟ نه
فکر دست تنگ ما را کرد؟؟؟ نه
هیچکس از حال ما پرسید؟؟؟نه
هیچ کس اندوه ما را دید ؟؟؟ نه
هیچکس اشکی برای ما نریخت هر که با ما بود از ما می گریخت
چند روزیست حالمان دیدنیست حالمان از این و آن پرسیدنیست
گاه بر روی زمین زل می زنم گاه بر حافظ تفال می زنم
حافظ دیوانه حالم را گرفت یک غزل آمد که حالم را گرفت
...ما ز یاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه می پنداشتیم...
آبجی ملس¸¸¸.•`¯* *•.¸¸¸.•`¯**•.¸¸¸.•`¯* *•.¸¸¸.•`¯**•.¸¸¸.•`¯* *•.¸¸¸.•`¯*آبجی ملس
مناجات خواجه عبدالله انصاری :
الهی در دل آب دارم در دل آتش
در ظاهر ناز دارم و در باطن خواهش
در دریایی نشستم که آن را کران نیست
به جان من دردی است که آن را درمان نیست
دیده من بر چیزی آید که وصف بر زبان نیست
الهی اگر خامم پخته ام کن
اگر پخته ام سوخته ام کن
این بنده چه داند که چه می باید جست
داننده ترین .... هر آنچه دانی آن ده
کاش ...
کاش میتوانستم وجودم را عاری از هر تعلقی بکنم، عاری از هر بندی.
کاش لازم نبود که تنم را با لباسهای رنگ و وارنگ بپوشانم.
کاش هیچ بندی پاهایم را نبسته بود. کاش هیچ دیواری نبود.
کاش هیچ نژادی نبود، هیچ زبانی نبود، هیچ قومیتی نبود، ملیتی نبود.
کاش هیچ مذهبی نبود، هیچ آیینی نبود، کاش هیچکدام از این ایدهئولوژیهای مسخره نبودند.
کاش هیچ مفهومی نبود، هیچ کلامی نبود، هیچ تعریف و توصیفی نبود.
کاش تفاوتی نبود، که شباهت مفهوم از آن بگیرد.
کاش هیچ پایبندی نبود، هیچ پوششی نبود.
اگر هیچ کدام از اینها نبودند، دیگر شرم و بیمی هم نبود،
کاش خالص بودن گناه نبود.
اصلا کاش فقط من بودم و تو.
دلتنگی هایی که دلچسب نیستند
هیچ ندارم که بنویسم. دلتنگی هایم دیگر حال و هوای سابق را ندارند.
آه چه بر سر من آمده است؟
صیادم را بگویید به شکارم بییاید ، من بس نشسته ام تا بیابد مرا
آشناترین غریبه
در زندگی سه راه رو دنبال کن:
۱- دوست داشتن برای یک تجربه
۲- عاشق شدن برای یک هدف
۳- فراموش کردن برای قبول واقعیت
--------------------------------
چون حسن عاقبت نه به رندی و زاهدیست آن به که کار خود به عنایت رها کنند
با مدعی نگویید اسرار عشق و مستی تا بی خبر بمیرد با درد خود پرستی
--------------------------------
خدایا !
به یاس بگو که رهامان کند، به خستگی بگو
که دست از سرمان بردارد و به شیطان بگو که
ما از آن توایم ، امید نبندد.
آشناترین غریبه