آشنایی که در خلوت چشمانت غریب است

X
تبلیغات
الی گشت
رایتل
آشنایی که در خلوت چشمانت غریب است
آشناترین غریبه
شنبه 11 خرداد‌ماه سال 1392

دیشب  با خدا دعوایم شد ......


باهم قهر کردیم .....فکر کردم دیگر مرا دوست ندارد......


رفتم گوشه ای نشستم .... چند قطره اشک ریختم..... و خوابم برد


صبح که بیدار شدم .... مادرم گفت...


نمیدانی از دیشب تا صبح چه " بارانی " می آمد ....!!

یکشنبه 29 اردیبهشت‌ماه سال 1392
جهان...



عشق ،

بی پروا می وزد


و خوب می دانم


جهان ،


هرگز ،


مصون نخواهد ماند از عشق



دوشنبه 9 اردیبهشت‌ماه سال 1392
دنیای ما. . .


دنیای ما قصه نبود

پیغوم سر بسته نبود.

دنیای ما عیونه 

هرکی می خواد بدونه:

دنیای ما خار داره

بیابوناش مار داره

هرکی باهاش کار داره

دلش خبر دار داره

دنیای ما بزرگه 

پر از شغال و گرگه!

"پریا _احمد شاملو"

آشناترین غریبه

یکشنبه 20 اسفند‌ماه سال 1391
باران زمستانی




دلم قدم زدن میخواهد . . .

 

در یک وجبی پیاده رو . . .

 

یک قدم تا آسمان . . .

 

پرواز با بوی یاس ها . . .

 

خیس و نمناک شدن با باران . . .

 

دلم کمــی آرامــش میخـــواهد. . .


آشناترین غریبه

پنج‌شنبه 10 اسفند‌ماه سال 1391
پستی و بلندی یعنی زندگی


آشناترین غریبه

پنج‌شنبه 19 بهمن‌ماه سال 1391
ما از ترس هم ترسیدیم...


اگه می بینی می ترسم ، اگه چیزی نمی پرسم...

اگه بیهوده پوسیدم ، من از ترس تو ترسیــــــــدم !



از این لب بستگی ها و از این دل خستگی ها و...

توی ظهر یه تابستون از این یخ بستگی ها و ...



از این تسلیم اجبـــــاری به این تقویم تکراری ...

تموم عمرو بخشیـــدم ، من از ترس تو ترسیــــــــــدم !



بیا و تکیه گاهم شــــو از آغاز همین قصه...

آخه چشمات چراغ من ، چرا می ترسی هم غصه ... ؟



مگه هر قطره ی بارون واسه دریا یه دنیا نیست... ؟

تو که باشی منم هستم دیگه این قطره تنها نیست ...



توی این جشن بارونی ، تو دریایی نمـــــــی دونی ...

یه عمری تو گوشِت خوندن نمیذاریم ، نمی تونی ...



چه حرفــــــــــایی تو دل هامون ،ســــوالا که نپرسیدیـــــــــــم ...

دوباره از نگاه هــــم من و تو هر دو ترسیدیــــــــــــــــــــم ....

آشناترین غریبه

سه‌شنبه 5 دی‌ماه سال 1391
زمستان است...شاعر : میکائیل شریفی


زمین برفی و فصل زمستان

هوای ابری و درگیر باران


نمای مردۀ بی روح و بی جان

درختان، شاخه های لخت و عریان


شبیه دسته ای روح پریشان

سفید ِ قله های ِ کوهساران


فضای خلوت ِ کوچه  و  خیابان

عبوری با قدمهای شتابان


نگاه از منظری در مه گرفته

سلام دستها در جیب پنهان


زمستان است زمستان است زمستان

هوا سرد است و سرها در گریبان



آشناترین غریبه

سه‌شنبه 30 آبان‌ماه سال 1391
خیلی مردی . . .


گل کردی عباس ،  کوه دردی عباس  ، ساده بگم من  خیلی مردی عباس   



یکشنبه 21 آبان‌ماه سال 1391
آه ای خدا . . .


ای خدا آه ای خدا ، از توی آسمونا

گوش بده به درد من ، که میخوام حرف بزنم

واسه یک روزم شده ، سکوتم رو بشکنم

ای خدا خودت بگو ، واسه چی ساختی منو؟

توی این زندون غم ، چرا انداختی منو؟

چرا هر جا که میرم ، در به روم وا نمیشه

چرا هر جا دلیه ، میشکنه مثل شیشه

ای خدا حرفی بزن ، اگه گوشت با منه

این چیه که قلبمو داره آتیش میزنه؟

ای خدا آه ای خدا ، از توی آسمونا

گوش بده به درد من ، که میخوام حرف بزنم

واسه یک روزم شده ، سکوتم رو بشکنم


ای خدا خودت بگو ، واسه چی ساختی منو؟

توی این زندون غم ، چرا انداختی منو؟

تولدم مبارک 

آشناترین غریبه

شنبه 20 آبان‌ماه سال 1391
متنفرم از پاییز . . .



                 از پاییز متنفرم

                 چرا که بی صدا می آید ، همانند تمام حوادث زشت

                 رنگ زرد و بیمار  برگ هایش چشمانم را می زند.

                 خورد شدن برگهای خشک شده  خوردم میکند

                 بارانی که هیچ  از ترنم و ترحم بهاری نمیداند

                 حس بدیست ...برگی که دو  فصل

                 با درخت عاشقی میکند اینگونه ترک میشود.

                 از پاییز متنفرم

                 از زجرکش شدنش ، از خورد شدنش ،

                 از شلاق های سیل آسای آسمانش

                 از اسیر شدن تمام برگها به دست

                 تند باد سرد و بی مروتش


   1       2       3       4       5       ...       16    >>