آشنایی که در خلوت چشمانت غریب است

X
تبلیغات
رایتل
آشنایی که در خلوت چشمانت غریب است
آشناترین غریبه
پنج‌شنبه 23 شهریور‌ماه سال 1385
سوختم از دست این، نارفیقان سوختم

سلام به همگی امروز می خوام رسم این وبلاک رو که همیشه با شعر و داستان حرفهای دل رو می زد رو بشکنم. بیام پیش آشناترین غریبه و یه مقدار از دردهاش بگم . از ناملایمتی های روزگار از نارفیقی رفیقان. اونهایی که میان و دم از رفاقت میزنند و خنجر کینه خودشون رو از پشت میزنند. میخوام بگم ولی نمی تونم به قول یکی از بچه ها      دردهای من گفتنی نیست     دردهای من  شنیدنی نیست    دردهای من جامعه نیستن که به تن کنم .....از کدامین درد بگویم ...از بی مرامی برادرانم یا  از بی اعتمادی خواهرانم...

می خواهم یک چیز بدانم ....  به کدامین گناه هر کس می آید نزد  ما   بی وفا می شود .... هر کس که را گویم برادر خویش است  دشمنی خونی من شود .. به هر کس که گویم خواهر .... کینه جوی من شود..............

توی کامنتها  آبجی سینا و آقا مجتبی گفتن که  از آشنایان هم چیزی بنویس فکر میکنم الان بهترین فرصت که از چند تن از نزدیکانم که هنوز با معرفت باقی موندن بنویسم و از همه اونها تشکر کنم .... تشکر از این که هنوز متوانم با اتکا به اونها به نارفیقانم بگم که آشناترین غریبه هنوز هم پا برجاست و همچنان هست تا خاری باشه برای دشمنان خودش و نزدیکانش

با تشکر بسیار از : عمو چنگیز...آبجی سینا... آبجی سحر ناز...مشت رحیم .....

  عمه مینا .... داداش کامی... عمو مجتبی

با اتکا به همین عزیزان===>هنوز ام زنده ام و زنده بودن خاری است به تنگ چشمی نامردان....

سوختم از دست این، نارفیقان سوختم
سوختم از دست این، محرم نمایان سوختم

قلب خود را تحفه چون درویش کردم بارفیق
قصه های تلخ رااز نا رفیق آموختم

خنجرازدست حریفان خوردن آنقدرسخت نیست
زخم خنجر بر جگر،من از رفیق آموختم

طفلکی دل را دگر جائی برای زخم نیست
بسکه من فرق میان مرد، نامرد را نشناختم

بسکه همه را از خویش دانستم

بسکه همه را به یک چشم پنداشتم

آشناترین غریبه